تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

عاشق دل شکسته

اسعار مشهور

•  ای یوسف خوش نام ما خوش می​روی بر بام ما دود عود، شجریان
•  ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
•  یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
•  معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
•  زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
•  در هوایت بی​قرارم روز و شب
•  در دل و جان خانه کردی عاقبت دل مجنون، شجریان
•  بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
•  پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
•  ای چنگ پرده​های سپاهانم آرزوست
•  نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
•  مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
•  رندان سلامت می​کنند جان را غلامت می​کنند
•  آب زنید راه را هین که نگار می​رسد
•  بی همگان به سر شود بی​تو به سر نمی​شود بی‌تو به‌سر نمی‌شود، شجریان
•  نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
•  نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
•  بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
•  ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
•  عجب آن دلبر زیبا کجا شد
•  صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد دل مجنون، شجریان
•  اندک اندک جمع مستان می​رسند
•  دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید
•  امروز روز شادی و امسال سال گل
•  آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
•  این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده​ام
•  ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
•  مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
•  آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برم در خیال، شجریان
•  به گرد دل همی​گردی چه خواهی کرد می دانم آسمان عشق، شجریان
•  ما ز بالاییم و بالا می رویم
•  شد ز غمت خانه سودا دلم نسیم وصل، همایون شجریان
•  
بیا بیا دلدار من دلدار من درآ درآ در کار من در کار من
•  دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
•  این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
•  این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین
•  ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من
•  پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
•  چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
•  پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
•  ای خدا این وصل را هجران مکن بوی باران، شجریان
•  
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن بوی باران، شجریان
•  
با من صنما دل یک دله کن بی‌تو به‌سر نمی‌شود، شجریان
•  حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
•  ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه​ای
•  کجایید ای شهیدان خدایی
•  ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
•  جان و جهان! دوش کجا بوده​ای نوا، شجریان
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:42  توسط abbas  | 

قلبی برای تو

 

 
  

پسر : دوست دارم

دختر : خفه شو

پسر :عاشقتم

دختر : خفه شو

پسر : میمیرم واست

دختر : خفه شو

پسر : فدات شم

دختر : خفه شو

پسر : نوکرتم و خاک زیر پاتم

دختر : خفه شو

پسر : زنم میشی

دختر : جدی میگی ؟

پسر : خفه شو

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:40  توسط abbas  | 

طبیعت زندگی است

 

تمام  زیبای های طبیعت تقدیم به تو باد

من صبورم اما . . .

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:36  توسط abbas  | 

اشعار

قایقی تنها روی اب

مثل این عکسه حکایت هرچی عاشقه. مثل این عکسه دل  هر کی گرفتاره. همونای که خیلی ها نمی دوونن چیه ! همونی که خیلی های دیگه   می دونن چیه و آرزوشو دارن داشته باشن .  بزار ساده تر بگم   من معتقدم  عشق یعنی یه ریسمون  یه طناب یه بند یه چیز ـــ شما بخونید یه حس ــ که  آدمیزادو وادار می کنه به یک سری  باورها پایبند باشه  اگر چه دوست داره مثل این عکس طعم آزادی!   بچشه ولی باز خودشو گرفتار میکنه تا یاد بگیره همیشه یه کسی هست که نمی خواد دوریشو  ببینه  . یه کسی هست که با دلش که مثل این طناب حسابی چاربندش کرده تا نکنه از دستش بده . نمی دونم تونستم منظورمو برسونم یا نه ولی می خوام بگم خوش به حال اون کسای که دلشون مثل این قایق به جای گرفتاره  .به کسی از جنس خودش . به یه آدمیزاد .همین

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:35  توسط abbas  | 

عشق و دوست داشتن از نگاه دكتر شریعتی




عشق یك جوشش كور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.



عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می كند و تا هرجا كه روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میكند.

عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میكند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

عشق یك فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یك صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا كردن.

عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

عشق همواره با شك آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شك ناپذیر.

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

عشق نیرویی است در عاشق ،كه او را به معشوق میكشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، كه دوست را به دوست می برد.

عشق تملك معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد كه همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است كه: “هواداران كویش را چو جان خویشتن دارند” كه حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند و همواره در اضطراب است كه دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یك روح مطلق است ، یك ابدیت بی مرز است و از جنس این عالم نیست.”




           Rihanna is my best singer 

        

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:11  توسط abbas  | 

مناظره اي عاشقانه و خواندني بین لیلی و مجنون




ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،
 دلت توي حلقه هاي موي من است.
 نمي خواهي دلت را آزاد کني؟
 نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟
مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم،
گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم.
 دلم را هم.
ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،
 نمي خواهي عکست را توي جام عسل ببيني؟
 شيريني ليلي را؟
مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.
 تلخي مجنون را تاب مي آوري؟
ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.
 خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند.
 نمي خواهي خرما بچيني؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.
ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست.
 بي سوار و بي افسار.
عنانش را خدا بريده، اين اسب را با خودت مي بري؟
مجنون هيچ نگفت.
ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.
ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.




آیا عشق مادر یهودا به فرزندش کم تر از عشق مریم به فرزندش عیسی بود ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:9  توسط abbas  | 

یک عشقولانه




دخترک شانزده ساله بود که براي اولين بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اينکه راز اين عشق را در قلبش نگه مي داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي کرد.


در آن روزها، حتي يک سلام به يکديگر، دل دختر را گرم مي کرد. او که ساختن ستاره هاي کاغذي را ياد گرفته بود هر روز روي کاغذ کوچکي يک جمله براي پسر مي نوشت و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا مي کرد و داخل يک بطري بزرگ مي انداخت. دختر با ديدن پيکر برازنده پسر با خود مي گفت پسري مثل او دختري با موهاي بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهايي بسيار سياه ولي کوتاه داشت و وقتي لبخند مي زد، چشمانش به باريکي يک خط مي شد.



در 19 سالگي دختر وارد يک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهي بزرگ در پايتخت راه يافت. يک شب، هنگامي که همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي خود نامه مي نوشتند يا تلفني با آنها حرف مي زدند، دختر در سکوت به شماره اي که از مدت ها پيش حفظ کرده بود نگاه مي کرد. آن شب براي نخستين بار دلتنگي را به معناي واقعي حس کرد.

روزها مي گذشت و او زندگي رنگارنگ دانشگاهي را بدون توجه پشت سر مي گذاشت. به ياد نداشت چند بار دست هاي دوستي را که به سويش دراز مي شد، رد کرده بود.

در اين چهار سال تنها در پي آن بود که براي فوق ليسانس در دانشگاهي که پسر درس مي خواند، پذيرفته شود. در تمام اين مدت دختر يک بار هم موهايش را کوتاه نکرد.


دختر بيست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصيل شد و کاري در مدرسه دولتي پيدا کرد. زندگي دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي قفسه اش به شش تا رسيده بود.


دختر در بيست و پنج سالگي از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در شهر پسر کاري پيدا کرد. در تماس با دوستان ديگرش شنيد که پسر شرکتي باز کرده و تجارت موفقي را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دريافت کرد. در مراسم عروسي، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابي بنوشد، مست شد.


زندگي ادامه داشت. دختر ديگر جوان نبود، در بيست و هفت سالگي با يکي از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روي يک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج مي کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا کرد.

ده سال بعد، روزي دختر به طور اتفاقي شنيد که شرکت پسر با مشکلات بزرگي مواجه شده و در حال ورشکستگي است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار مي دهند. دختر بسيار نگران شد و به جستجويش رفت.. شبي در باشگاهي، پسر را مست پيدا کرد. دختر حرف زيادي نزد، تنها کارت بانکي خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستيد، مواظب خودتان باشيد.



زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگي مي کرد. در اين سالها پسر با پول هاي دختر تجارت خود را نجات داد. روزي دختر را پيدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پيش از آنکه پسر حرفي بزند گفت: دوست هستيم، مگر نه؟


پسر براي مدت طولاني به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.


چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبريک زيبايي برايش نوشت ولي به مراسم عروسي اش نرفت.
مدتي بعد دختر به شدت مريض شد، در آخرين روزهاي زندگيش، هر روز در بيمارستان يک ستاره زيبا مي ساخت. در آخرين لحظه، در ميان دوستان و اعضاي خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سي و شش بطري دارم، مي توانيد آن را براي من نگهداريد؟
پسر پذيرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حياط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش يک ستاره زيبا را در دستش گذاشت و پرسيد: پدر بزرگ، نوشته هاي روي اين ستاره چيست؟

مرد با ديدن ستاره باز شده و خواندن جمله رويش، مبهوت پرسيد: اين را از کجا پيدا کردي؟ کودک جواب داد: از بطري روي کتاب خانه پيدايش کردم.



پدربزرگ، رويش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گريه مي کنيد؟


کاغذ به زمين افتاد. رويش نوشته شده بود::

 معناي خوشبختي اين است که در دنيا کسي هست که بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:9  توسط abbas  | 

تو را دوست مي دارم




تو را به جاي همه کساني که که نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي
شود
و براي خاطر نخستين گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که دوست نمي دارم دوست مي دارم
سپيده
که سر بزند در اين بيشه زار خزان زده
شايد دوباره گلي برويد شبيه آنچه در بهار بوييديم
پس به نام زندگي هرگز مگو هرگز …

تو را دوست مي‌دارم

تو را به جاي همه مرداني که نشناخته‌ام دوست مي‌دارم
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته‌ام دوست مي‌دارم
براي خاطر عطر گسترده بيکران و براي خاطر عطر نان گرم
براي خاطر برفي که آب مي
شود،براي خاطر نخستين گل
براي خاطر جانوران پاکي که آدمي نمي‌رماندشان
تو را براي خاطر دوست داشتن دوست مي‌دارم


جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خويشتن را بس اندک مي‌بينم.

بي تو جز گستره بي کرانه نمي بينم
ميان گذشته و امروز.
از جدار آينهَ خويش گذشتن نتوانستم
مي‌بايست تا زندگي را لغت به لغت فرا گيرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از يادش
مي‌برند.

تو را دوست مي دارم براي خاطر فرزانگيت که از آن من نيست
تو
را براي خاطر سلامت
به رغم همه آن چيزها که به جز وهمي نيست دوست مي‌دارم
براي خاطر اين قلب جاوداني که بازش نمي‌دارم
تو مي پنداري که شکي ،حال آنکه به جز دليلي نيستي
تو همان آفتاب بزرگي که در سر من بالا
مي‌رود
بدان هنگام که از خويشتن در اطمينانم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:6  توسط abbas  | 

شبهای تنهایی




شبهای تنهايی

از آن هنگام که رفته ای
در نبودت فضايی خالی به جا مانده
از آن هنگام که رفته ای
دتيا ديگر مثل قبل نيست

به جاهايی که با هم بوده ايم، باز می گردم
و انگار هنوز اينجا حضور داری
تمام آن لحظه ها دوباره در من زنده می شوند
کاش اينجا بودی

از آن هنگام که رفته ای
اينجا، قلبی تنهاست
از آن هنگام که رفته ای
هيچ چيز مثل قبل نيست

همۀ گوشه و کنار اينجا پر از خاطره است
همه به وضوح دوباره جلوی چشمم جان می گيرند
همۀ آن روزها را به ياد می آورم
کاش اينجا بودی

از آن هنگام که رفته ای
اينجا، قلبی خون می گريد
از آن هنگام که رفته ای
ديگر آن من ِ سابق نيستم

جای پاهايت را در برف دنبال می کنم
افسوس که ردّ پايت کم کم محو می شود
قدر هر چيز را بعد از گم کردنش می فهميم
ای کاش اينجا بودی

او آمد،
رودی از نياز درونم جاری ساخت،
دستم را به سويش دراز کردم،
آن را رد کرد،
و رفت.

او بازگشت،
شاد و سبکبال،
دستم را به سويش دراز کردم،
و به من می خندد،
و حتّی دستم را نمی بيند.

ستاره ای بودی که در آسمان دلم سقوط کرد از خود ردّی سوزان بر صفحۀ احساسم به جای گذاشت. اکنون نوبت من است که پا جای پای آن ستاره گذارم و در آسمان دلم سقوط کنم؛ و در راه مثل همان ستاره بسوزم و فنا شوم. آری! ديگر زمان فنا شدن فرا رسيده، اکنون که سر دوراهی احساس و سرنوشت ايستاده ام و به عابرانی خيره شده ام که بی تأمّل راهِ خود را برمی گزينند. کاش من هم می توانستم به همين سادگی راه خويش را برگزينم. افسوس که هنوز اسير بهشتی هستم که در رؤياهايم می ديدم. افسوس که به زيستن ميان سايه ها خو گرفته ام. ديگر وقت آن است که از نو کتاب رنگ و رو رفتۀ زندگيم را ورق بزنم، بلکه صفحه ای را بيابم که دفعۀ پيش از آن به شتاب رد شده باشم، و از آن صفحه زندگی را از سر گيرم.

و اگر چنين صفحه ای نيافتم، آن وقت چه؟

با دستی لرزان،
لبی بسته،
پای خسته،
ايستاده ام، روبرويت...

با چشمی نمناک،
لبی لرزان،
ترسی در دل،
زانو زده ام، پشت سرت...

... و بی صدا از درون می شکنم.

هنوز لبخندی که اوّلين نگاهت روی لبانم به يادگار گذاشته نپژمرده است. هنوز هم گاه گاه قلبم به ياد آن روز، دمی از تپش باز می ايستد تا به ديروز ها نظری افکند. هنوز نام تو برايم تازه ترين موضوع برای تفکر است. هنوز هم برايم نقطۀ تلاقی روز و شبی، نقطۀ تلاقی اشک و لبخندمی، نقطه ای که هيچ گاه نشناختمش. بدان که من از داستانی کهنه شده برايت سخن نمی گويم. از خاطراتی که از شدّت مرور روزانه نخ نما شده اند و آسوده لميدن در گوشۀ فراموشی را آرزو می کنند حرف نمی زنم. بودنت دليل تلاشم است، و نبودنت دردِ لحظه هايم، و هرچند زير نفوذِ نبودنت روزم به شب و بهارم به پائيز می رسد، هنوز گوشه ای از وجودم در انتظار فردائی و بهاری ديگر، سو سو می زند.

تو با من حرف می زنی، و من با تو، ولی بينمان سکوتيست که حتّی پژواکِ صدايمان را می بلعد. سکوتِ ميانمان مانندِ پلی است، پلی که يک سوی آن بر آسودگی تو استوار است و سوی ديگرش بر رنج دائمی من. رنجی که سر چشمه اش همين سکوت است، همين سکوتی که شهامتِ گذشتن از آن و با تو سخن گفتن را کم می آورم. هر روز با خود عهد می کنم که امشب با تو سخن خواهم گفت، و هر شب به محض سلام گفتنت عهدم را شادمانه زير پای می گذارم. افسوس که شکستن تمام ارادۀ مرا لبخندی از تو کافيست!

... و هنوز ناگفته ها مثل پيچکی به دور گلويم می پيچند. تا کی تابشان خواهم آورد، نمی دانم؛ فقط اين را می دانم که راهی را که بی تو شروع کرده ام بی تو به پايان نخواهم آورد، مگر تو آن را بی من به پايان آوری. و بدان که يک سال فرصت برای درکِ اينکه با بار ديگر گذشته را تکرار کردن راه به سوی هيچ آينده ای نخواهم بُرد برايم کافی بوده، و من با تمام اراده ام اين بار ديگر از اين جادُۀ بی حاصل نخواهم گذشت... افسوس که شکستن تمام ارادۀ مرا لبخندی از تو کافيست!

نفس نفس زدنهای پی در پی
تپش های نامنظم نبض لحظه ها
آشفتگی فکر در گير و دار رؤياها
درماندگی از يافتن راهِ فرار
همه را تاب می آورم، اگر پاداشم تو باشی

ولی اگر نباشی، آن وقت چه؟...

نازنين، اين است داستانِ هر روز من:
رفتن و باز آمدن،
گفتن و شنيده نشدن،
ديدن و از ياد بردن،
به فردا فکر کردن،
فردايی که هر روز دل به آن خوش می کنم، و بی تو هر شب به اميد بهتر بودنش اشک می ريزم...

سکوتم از نداشتن حرفی برای گفتن نيست. باور کن طوماری از حرفهای ناگفته بر دوشم سنگينی می کند. حرفهايی که آرزو می کنم کاش تا فرصت بود برايت گفته بودم، قبل از آنکه دير شود. خودت که ديدی! ديدی که هنوز در رؤيا برايت حرفهای زيادی دارم؛ حرفهايی که شايد هيچگاه جرأت نکنم جز در رؤيا به گوشُت زمزمه کنم. خودت ديدی که ديشب در رؤيا همۀ حرفهايم را گفتم؛ و گواه صداقتم همان يک قطره اشک خشک شدۀ روی پلکم است؛ همان اشکی که هر از گاهی در نبودت جان تازه ای می گيرد و يک بار ديگر غلطيدن روی گونه ام را می آزمايد.

آری، سکوتم از آن است که شهامت نگريستن در دو چشمت و فراخواندن حرف دلم بر دريچۀ زبانم را ندارم. سکوتم از آن است که می ترسم دست بی رحم زمان نام مرا روبرويت کمرنگ کرده باشد. کاش می شنيدی آنچه را می گويم. کاش می خواندی آنچه را می نويسم. کاش حس می کردی تپش های نامنظّم دلم را. کاش باور کرده بودی عشقم را.

می دانم که ديگر فرصتی نيست برای سخن گفتن با تو. کاش امشب هم به خوابم بيايی تا بقيۀ حرفهايم را بشنوی. تو که فکر نکردی گفته های ديشبم همۀ آنچه بر دلم سنگينی می کند بود؟!

کاش... کاش...



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:5  توسط abbas  | 

جالب

 

رنگ ها زندگي را زنده مي كنند، جان دارو قابل لمس اند. مي توان ايده هاي خود را بدون نياز به گفتن و يا نوشتن، از طريق زبان پررمز و راز رنگ بيكديگر منتقل كرد. رنگ ها و تركيب هاي آن، واكنش و احساسات مختلفي را در ما برمي انگيزد. ميتوان محيط آرام محل كار خود را با رنگ خاصي به محيط پراضطراب و نگراني آور تبديل كرد!
در ماهيت هر رنگ، استعداد بيان احساس ويژه اي نهفته است. طيف وسيع رنگها چه رابطه اي باهم دارند، رنگهاي اصلي به چكار مي آيند، تركيب و همنشيني رنگها چيست!؟
داخل جعبه مداد رنگي غوغايي بود، همه جز مداد سفيد گرم بخت بودند، هركدام ادعايي داشتند و ...

مداد
قرمز مي گفت: اگر از اين جعبه خلاصي بيابم و به روي كاغذ سفيد برسم، همه آن را غرق خون مي كنم؛

مداد
آبي فرياد مي زد: من روي آن كاغذ سفيد، درياي طوفاني مي شوم كه موجهايش همه چيز را خرد مي كند ؛

مداد
نارنجي در آن وسط ها با صداي بلند گفت: من به رنگ شعله هاي آتش ام. من مي توانم همه جا را به آتش بكشم ؛

مداد
سبز سير از انتهاي جعبه فرياد زد: قدرت در دستهاي من است. من به رنگ تانك ها و مسلسل ها هستم ؛

مداد
سياه با خونسردي گفت: من غالب بر همه چيزم، بالاتر از سياهي رنگي نيست. من اگر ميدان شوم همه جا را تيره وتار مي كنم ؛

كمي آنطرف تر مداد
زرد با كمي خجالت گفت: من فكر مي كنم از مداد سياه نيز قوي تر باشم! من به رنگ خورشيدم. نور خورشيد سياهي و تاريكي را از ميان مي برد ؛

مدادها همگي به فكر فرو رفتند ،مداد
سفيد كه تابحال سكوت كرده بود با صداي بلند گفت: دوستان! به نظر من قوي ترين كسي است كه براي ديگران آرامش و امنيت بيشتري مي كند نه كسي با روز خود همه چيز را نابود كند! سپس رو به مداد آبي كرد و گفت: تو قدرتمندي اگر به رنگ آبي آسمان باشي، تا همه در سرپناه تو احساس امنيت كنند، سپس به مداد قرمز گفت: رنگ تو مظهر قدرت است، چرا كه ميتواني به رنگ لاله هاي سرخ و به يادگار شجاع ترين مردان روزگار باشي و هم مي تواند نشانه عشق و دوستي باشد، مداد سفيد پس از اندكي تامل به مداد سبز گفت: تو مي تواني به رنگ سبز آرامش بخشي و به سبزي جنگل هاي سرسبزي باشي، تو مي تواني به رنگ برگ درخت زيتون باشي و من و تو و مداد قرمز مي توانيم يك پرچم باشيم و...
همه مدادها سرجاي خودشان قرارگرفتند و سكوت خاصي برآن فضاي پرغوغا مستولي شد، لحظات با سكوت و تفكر گذشت ، . . .
آنگاه موسيقي رنگها به آرامي نواخته شد. دررقص موزون و دل انگيز، رنگها برهم آميختند و باغي از گلهاي رنگارنگ و عطرآگين پديد آمد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 20:47  توسط abbas  |